تبلیغات
تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان - پدر مادر ما متهمیم

تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان

خوشبختی ما : تجربه از دیـروز، استفاده از امـروز، امیـد به فـردا

 

پدر مادر ما متهمیم

 

نوع مطلب :پدر، مادر، ما متهمیم ،

نوشته شده توسط:علی اكبر ادهم ماراللو آموزگار ششم استان اردبیل شهرستان پارس آباد

پدر، مادر، ما متهمیم

اثر: دكتر علی شریعتی

خواهش می كنم اگر در سخن تند من، در انتقادهای زننده و تیز صریح من، تلخی وجود دارد، این تلخی را بر من ببخشید، اگر معتقدید كه در آن حقیقتی هست. زیرا مصلحت گویی خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف كردن، شیرین اما حقیقت تلخ است و بگذارید به جای تخدیر درد و كتمان بیماری و دل خوش كنك های آرام كننده، روی در روی این بیمار بایستیم و تلخ و تند و راست و صاف بگوییم كه: «غده های سرطان در خونت، در اعماق مغزت و دهلیزهای قلبت رخنه كرده و سخت پیش رفته است. فرصت كم است و فاجعه سنگین!

...

به سخنم آن چنان كه قرآن می گوید گوش كنید:

«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» (مژده ده بندگانی را كه به حرف گوش می كنند و بعد هرچه را درست تر یافتند تایید می كنند و دنبالش را می گیرند)

«اولئك الذین هدیهم الله و اولئك هم اولوالالباب» (این هایند آدم هایی كه خدا به راهشان آورده و اینهایند كه شعور دارند.)

من آمده ام به نمایندگی این طبقه تحصیل كرده بی دین. نه تنها بی دین و بیگانه با دین شما، بلكه بیزار ازدین وعقده دار نسبت به مذهب و فراری. كه به هر مكتبی، به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسل می شود و پناه می برد از ترس مذهب شما!

          به نمایندگی از این ها به شما كه مسئول مذهب و ایمان خودتان و زمان خودتان، خانواده خودتان و جامعه خودتان هستید بگویم: برای چه طبقه من و گروه من از شما بیزار شده، از شما بیگانه شده و شما با او بیگانه هستید و نمی توانید با هم یك كلمه سخن بگویید!

          به مادرها بگویم كه برای چه دختر شما نمی تواند با شما حرف بزند و شما هم نمی توانید با دخترتان حرف بزنید.

...

          و به پدرها بگویم كه فرزند شما نه عنوان یك فساد اخلاقی بلكه با «دلایل و علل فكری و اعتقادی» از شما فرار كرده و با شما بیگانه شده است.

          و هم چنین بر سر شما به عنوان معتقدان امروز به اسلام و تشیع و به عنوان كسانی كه در عصر لامذهبی و بی ایمانی در جهان، ایمانتان را نگه داشته اید و مدعی حفظ اعتقاد و عمل به دینتان هستید، بنابراین مسئولیت شیعه بودن و مسلمان بودن و دین دار بودن دارید و به تصریح قرآن هم در راه نجات خود و هم خاندان و هم فرزندانتان باید بكوشید، فریاد زنم كه: «قوا انفسكم و اهلیكم نارا» (خودتان را و اهلتان را از آتش نگاه دارید!)

          من آمده ام اتهامات گروهی را كه پسر شما و دختر شما است (به عنوان نماینده آن ها ) به خود شما بگویم. و این نمایندگی را از من بپذیریذ. برای این كه من نه با آن ها هم فكر هستم كه به نفع آن ها و طبق عقاید آن ها صحبت كنم، و نه هم در گروه شما و در این طبقه شما وابستگی دارم تا به مصلحت شما و اوضاع احوال این جا صحبت بكنم.

...

ای پدر من، ای مادر من!

دین تو، مذهب تو و همه اعمالی كه به نام دین و مذهب انجام می دهی و همه عقایدی كه به نام دین و مذهب داری، همه اش بیهوده و زیان آور است!

...

دین تو عبارت است از یك نیرویی كه ترا از دنیا و از پیش از مرگ غافل می كند و همه دلهره و وسواس و ترس و كوشش و مسئولیت و تلاش ترا متوجه مرگ و بعد از مرگ می كند، و من به عنوان «جوان امروز» ، «روشنفكر امروز» ، «تحصیل كرده امروز» به « پیش از مرگ» كار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ به من نگفته، به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی.

          تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد كه جواب نكیر و منكر را بدهم و وقتی كه سرم را در گور، بر خشت و خاك لحد گذاشتم، در آن جا فوائدش روشن می شود.

...

می گویم راست است، اما برای پیش از مرگ (كه ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز! تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتشِ زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی كنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است! و من! آتشی كه اكنون بر بشریت نازل شده و من و تو و همه در آن می سوزیم،‌ كار دارم و در جستجوی آنم كه چه عاملی و چه آبی این زبانه را اطفا می كند؟

...

          این دین فقط تو را باید نجات دهد، من دنبال دینی و ایمانی می گردم كه بشریت را نجات بدهد و حتی خود من هم فدایش بشوم. دینی كه برای نجات جامعه بكوشد و «من» را قربانی «ما» كند.

...

بابا ، مامان

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی كه تو و كسانی كه مثل تو می اندیشند و می سازند،‌ خدایی است كه مسئولیت های تو را ، اراده تو را، و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا و در جامعه و در برابر مردم تكفل می كند. و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا،‌خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی! درست مثل زندگی اجتماعیت است كه هر وقت كارت گیر می كند، حقه بازی می كنی. یك قانون مالیاتی وضع می شود،‌یك حكم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید، این را می بینی، آنرا می پزی، تملق می گویی، تلفن می كنی، رشوه می دهی، پول و پارتی فراهم می كنی، واسطه می تراشی! «در دینت هم همین كارها را می كنی» !

                                                      ...

          هیچ قانونی ترا از پلیدی و جنایت و حق كشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شكنی باز نمی دارد. هم چنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یكی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان كائنات دینت هم! ترا در دنیا از خطا و گناهی كه خودت همه به آن معتقدی و می دانی كه دینت هم ترا از آن ها بر حذر می كند، باز نمی دارد!

...

باری پدر ، مادر

این مسیر دینی است كه تو به من نشان می دهی و من نمی خواهم كه در این دنیا زندانی بدبخت و اسیر باشم. می خواهم «آزاد» ، «عزیز»  و سرافراز» باشم. من كفری را كه می گویی در این دنیا آزادی و عزت و سعادت و بهشت می دهد، بر دین تو كه زندانی و اسارت و فقر و رنج را موجب می شود،‌و حتی توصیه می كند، ترجیح دادم. تو هی فحش بده، نق بزن، نفرین كن!

...

انصاف بده پدر، مادر

جهان بینی تو یك «جهان بینی شكمی» است! بشریت و اخلاق و اراده و مسئولیت و خیر و شر  كار و فكر و سرنوشت و سرگذشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت و ... همه یعنی «كشك»! همه این ها به شكم هامان مربوط است.

تعجب می كنم چرا از شهامت علی ستایش می كنی؟ چرا بر شهادت حسین می گریی؟ چرا از قساوت شمر خشمگینی؟ اصلاً قاتل حسین شمر است؟ یا ... العیاذ بالله!! می بینی این دین تو سر از كجا در می آورد؟ هم به ضرر خلق است و هم خدا! فقط به درد شمر می خورد.

این بود پدر كه «ایمان شكمی» تو را رها كردم و «اگزیستانسیالیست» شدم و معتقد شدم كه من می توانم سرنوشت خودم را بسازم. به آن سارتری معتقدم كه می گوید: «حتی كسی كه از مادرش فلج به دنیا می آید، اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است»!

ببین تا كجا اراده و آزادی انسان را نشان می دهد؟! این طرز فكر «سارتر» مادی و لامذهب است و آن بینش توی معنوی و مذهبی!

دینِ «نه»!

دینِ «نه»!

تو دینِ «نه» به من دادی پدر، مادر!

من دختر تو بودم، راه هایی كه به من نشان دادی، پیشنهادهایی كه داشتی، شكل زندگی و ارزش های اخلاقی كه به من ارائه كردی این است: نرو، نكن، نبین، نگو، نفهم، احساس نكن، ننویس، نخوان، نه ، نه، نه، ...! این كه همه اش «نه» شد؟! من به دنبال دین «آری» هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن، چه بخوان، چه بفهم، و چه باید بكنی! به قول یكی از نویسندگان: وای به حال دینی كه «نه» در آن بیشتر است از «آری» ! و از تو من یك «آری» نشنیدم!

...

پدر ، مادر، بزرگ تر ...!

كتابی برای «نخواندن»! قرآنی كه تو به آن معتقدی به چه كار می آید؟ من نمی دانم در آن چه هست و تو خودت نمی دانی تویش چیست! از این جهت منِ كافر و تویِ مومن هر دومان هم درس هستیم. منتهی من به آن كار ندارم (چون كتابی كه به درد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟!) اما تو مرتّب می چسبانیش به چشمت و سینه ات، به پهلویت، به قنداق بچه ات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت، تا آن جا كه من دیده ام، این كتاب برای تو مصرفش همیشه این بوده كه: وقتی كه از خانه ات بیرون می آیی، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف می كنی! من یك قفل فنی و محكم می خرم كه اصلا احتیاج به پف نداشته باشد، با تكنیك بسته شود نه با پف! تو برای سلامت و مصونیت جمله هایی از آن را دور خودت پف می كنی، یا نسخه هایی از آن را به آستر جلیقه ات می دوزی یا به گردن خودت یا گاوت می آویزانی! من می روم واكسن می زنم و از دكتر متخصص نسخه دوا می گیرم، بنابراین به «قرآن تو» نیازی ندارم!

تو با آن «استخاره» می كنی و به جای «انتخاب» و «تصمیم» ، «عمل» و «قضاوت» و «فهمیدن» و «اندیشیدن» و ... (كه كار انسان و ارزش امتیاز انسان است) ، با كتاب یك نوع شیر یا خط بازی می كنی و لاتاری و بخت آزمایی می كنی.

من (فرزند تو) با این كه به وحی عقیده ندارم، حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت كنم، به هر حال این یك «كتاب» است، با آن بازی نمی كنم. به عقل هم اهانت نمی كنم. من به كمك علم و پرورش ذهن و آگاهی و شعور و تحقیق و مشورت و مراجعه به افراد مطلع و متخصص، عقلم را به كار می اندازم، منطقی می اندیشم. اگر هم روزی هم معتقد شدم كه قرآن تو «كتاب هدایت» است، آن را «می خوانم» تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های آن، راه خوب و بد و متوسط را پیدا كنم، نه با استخاره! چشم هایم را باز می كنم و متنش را می گشایم و به دنبال مطلبی می گردم تا ببینم كه چه گفته است، نه این كه چشم هایم را ببندم و شانسی و تصادفی لایش را باز كنم و جمله یا كلمه اول بالای صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصمیم بگیرم و در باره مسئله ای یا شخصی قضاوت كنم!

پدرجان «من یك دانشجویم»، اگر كسی با جزوه درسی ام چنین بازی هایی كند اوقاتم تلخ می شود! پس اگر من كتابی را كه به درد خواندن نمی خورد (ولو نویسنده اش به قول تو خود خدا باشد) رها كردم و به جای آن كتاب هایی را گرفتم كه به درد خواندن می خورد. اوقاتت تلخ نشود!

...

پدر، مادر!

نماز تو یك نوع ورزش تكراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و صلاح عملی ... كه صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و اركانش را می دانی، نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی ... تمامی نتیجه كار تو و آثار نماز تو این است كه پشت تو قوز در آورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است كه من این دو علامت تقوا را ندارم!

بیاییم واقعاً با هم بررسی كنیم و ببینیم كدامیك برده ایم و كدامیك باخته ایم؟!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بكن كسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد كه دارد چه می گوید؟ فقط تمام كوشش اش این باشد كه با دقت و وسواس مضحكی الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر كند! اگر هنگام حرف زدن «ص» را «س» تلفظ كند، حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلاً نفهمید چه حرف هایی می زند و به مخاطبش چه می گوید، «غلط نمی شود»!

من در تمام تاریخ بشر شماها را دیده ام كه با التماس و اصرار و اخلاص دارید از كسی چیزی یا چیزهایی طلب می كنید اما نمی دانید آنچه می خواهید چیست؟ اگر كسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس چیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید كه با وسواس عجیبی خواهش همیشگی خود را تلفظ می كند اما خودش نمی فهمد كه چه درخواستی از شما دارد، چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید كه این كار برایش یك عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا از ترس هم انجام می دهد دیگر چه می كنید؟ و چه باید بكنید؟ گوشتان را پنبه نمی كنید؟!

...

و این است «بنده مومن»! آن چه «عفت» و «تقوی» می گویند و این است «مومن بنده» ! آن چه «بی نظری» و «زهد» معنی می كنند.

مرا در این دنیای سوم و در برابر چشم های تیز خصم و پوزه دریده غرب غارتگر (كه می بیند و می بلعد) به چه می خوانی؟

كجایی پدر مومن من، مادر مقدس من!

وای بر شما نمازگزارانی كه سخت غافلید و از نماز نیز! در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل، بت های قرن: خداوندان زمین را! بت هایی را كه دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند.

...

اما حج؟

پدر، مادر!

با شما به حج آمده ام. دیدم چه می كنید! دیدم كه با یك جت بوئینگ 707 به مكه آمدید، وارد فرودگاه شدید، بعد آن كاتولوگ حج را در آوردید، با چندین اسم بزرگ پشت جلدش. از رویش اعمال و احكام حج را می خواندید. می بینم كه به عنوان اولین كاری كه حاجی باید انجام بدهد نوشته: «وقتی كه وارد می شوی و از شتر می خواهی پیاده شوی، اول پای راست را زمین بگذار»! داستان تو و مناسكت را و حجت را تا آخرش خواندم.

اما دنبالت آمدم. دیدم رفتی به مدینه، آن جا شروع كردی (رو در روی مسلمان های دیگر) به زیارتنامه خواندن برای كسانی كه می پرستی، اما اصلاً نمی دانی كی هستند! فقط توی این زیارتنامه فحش و لعن بود كه با صدای بلند نثار معتقدات و احساسات اكثریت مسلمانی كردی كه آن ها هم مثل تو به زیارت پیغمبر آمده بودند!

...

در مكه این همه وسواس داشتی برای این كه در موقع طواف، نوك شانه چپت با خانه كعبه دقیقاً محاذی باشد، اگر یك میلی متر انحراف پیدا كند باطل می شود، حتی بسیاری از مردها شانه زنشان را می گیرند و به طرف خانه راست نگه می دارند كه منحرف نشود و گویی یك عمل الكترونیك و ماشینی پیچیده ای است كه همه هوش و حواس باید متوجه مسائل تكنیكی و فنی كار باشد و اگر یك كمی در فرم كار غفلت شود منفجر می شود! در صورتی كه باز می شنوم كه خودتان می گویید پیغمبر سوار بر شتر وارد مسجدالحرام شد و سواره طواف كرد!

همیشه و همه جا تمام هوش و حواست سر همین فرمالیته های تكنولوژیك بود، هزار تا سال كردی كه :«چه جور؟» یكبار نپرسیدی «چرا؟» .

...

در همین «سعی» می رفتم، یكی از همسفرهای من كه طبیبی دانشمند و هنرشناس و حساس بود می گفت «برای اولین بار احساس كرده ام كه چقدر در این حج عمق وجود دارد، و اسلام این همه دارای اندیشه و معنی است و هرگز فكر نمی كردم مذهب این همه فكر و فلسفه و عمق و فرهنگ داشته باشد» و به شدت تحت تاثیر این همه معنویت و این همه احساس و این همه اندیشه و این همه عمق تاثیر و وزن مسئولیتی كه حج بر سرشت و زندگی آدم آگاه می گذارد، قرار گرفته بود و از این رو بر روی هر نكته ای تامل بسیار می كرد و از هر عملی می پرسید و همه چیز را سرشار از معنی و عمق و شعور می یافت.

نزدیك من سعی می كرد و غرق اندیشه  و احساس بود و چون دقیق بود، كتابی را، از همان ها كه مخلوطی است از مناسك و دعا و زیارتنامه و غیره، گشوه بود و آن چه را به سعی مربوط بود می خواند. ناگهان با شگفتی از من پرسید: فلانی این جا یك چیزی نوشته نمی فهمم یعنی چه؟ پرسیدم: چه نوشته؟ گفت: نوشته است: « در سعی چهارم روی پله چهارم صفا اگر بایستی ، این ورد را بخوانی پولدار می شوی!» خجالت كشیدم كه یك جوان روشنفكر دانشمند و حساس كه معنی «ارزش های انسانی» و «زیبایی های روح» و «سرمایه های شعور و دانش» و هنر و ایمان و عشق را می فهمد و اسلام و به ویژه حج به تازگی این همه برایش زیبایی و عمق و آبروی علمی پیدا كرده، با چنین چیزهایی كه نیاز پول پرست های بی عرضه بدبخت و عاجز را برآورده می كند برخورد كند. برای توجیه گفتم: نه دكتر، این حرف ها را همین كتاب فروش ها كه این كتاب ها را نزدیك حج تالیف می كنند نوشته اند.پشت جلد را نشانم داد و نام مولف را . پشتم لرزید. تنها جوابی كه دادم این بود! كه راه افتادم و به سعی ام ادامه دادم ... با چه سرعتی!

می گویم: این دستور درست هم هست، راه پولدار شدن هم همین است! اما آن جا جای این است كه یك انسانی كه در آن عشق ذوب می شود و روحی كه هیجان زده كار ابراهیم و قربانی اسماعیل و سعی هاجر تنها و مطرود و افروخته از خاطره پیغمبر و اندیشه خدا و انسان و قیامت است به فكر این بیفتد كه در این جا یك راهی پیدا كند كه پولدار شود؟!

تو ای آقا نویسنده این كتاب، عالم، خودت واقعاً از هیچ كس پول نمی گیری؟ دیگر هیچ كاری برای پول دار شدن نمی كنی؟ فقط سالی یكبار روی همان پله چهارم كوه صفا می ایستی و این را می خوانی و پولدار می شوی؟! چرا خودت پول نداری؟ و اگر داری مسلم است كه از پله چهارم كوه صفا بدست نیاورده ای. اصلاً عالم عزیز! پله چهارم چی؟ تپه صفا هم دیگر نیست. جایش یك كریدور مدرن سبك ایتالیایی واست، حواست كجاست!؟ برای مردم بدبخت راهنمای حج می نویسی و خود حج امریكایی را ندیده ای؟! از روی كتاب های عصر بوق رونویسی می كنی؟ امروز هواپیماهای چهار موتوره را حاجی دیگر سوار نمی شود كه خیلی كهنه شده و از خط مكه افتاد و تو هنوز از شتر حرف می زنی و پله چهارم كوه صفا و بازار عطر فروش ها و

...

آخر تو كه می نویسی مثلا فلان ورد را اگر در زیر ناودان طلای كعبه بخوانی دشمنت ناگهان سوسك می شود! فلان دعا ترا پولدار می كند و فلان سوره قرآن درد و مرض بیمارت را شفا می دهد،‌ افراد به دستور تو، به خیال دستور دین، می خوانند و اثر نمی بینند، از اصل دین، عقیده شان برمی گرددد و اصل کعبه و دعا و قرآن را بی اثر می پندارند.

...

آری، پدر، مادر

          من از این طریق می دانم که پول بدست نمی آید. می دانم که دین، تو را و امثال تو را وادار می کند که یا زندگی و پول را تحقیر کنید و ستایشگر فقر باشید و آن را فخر بشمارید، که پیغمبر گفته: «الفقر فخری!» و یا شما را دعوت می کند که برای پول دار شدن و سعادت و برخورداری مادی و خیر  و بركت اقتصادی ورد بخوانید و یا آنرا با عجز و التماس و گریه و زاری از ضریح امام ها و امامزاده هاتان بخوانید! ولی من می بینم كه در همان حال ثروت تو را و ذخائر و منابع تو را و جامعه تو را و همه دنیای اسلامی تو را می برند!

...