تبلیغات
تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان - حكایت های آموزنده قدیمی ایران «هفت برادران »

تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان

خوشبختی ما : تجربه از دیـروز، استفاده از امـروز، امیـد به فـردا

 

حكایت های آموزنده قدیمی ایران «هفت برادران »

 

نوع مطلب :حكایت های آموزنده قدیمی ایران هفت برادران ،

نوشته شده توسط:علی اكبر ادهم ماراللو آموزگار ششم استان اردبیل شهرستان پارس آباد

  حكایت های آموزنده قدیمی ایران «هفت برادران »

یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. زنی بود كه هفت تا پسر داشت و خیلی غصه می خورد چرا دختر نداردر

مدتی گذشت و برای بار هشتم حامله شد. وقتی می خواست بچه اش را به دنیا بیاورد, پسرانش گفتند «ما می رویم شكار. اگر دختر زاییدی, الك را جلو در آویزان كن تا ما برگردیم خانه و اگر باز هم پسر به دنیا آوردی تفنگ را آویزان كن كه ما برنگردیم؛ چون دیگر بدون خواهر طاقت نداریم پا به این خانه بگذاریم.»   ر

پسرها این را گفتند و از خانه رفتند بیرون ر

طولی نكشید كه زن دختر زایید و خیلی خوشحال شد. به زن برادرش گفت «بی زحمت الك را آویزان كن جلو در؛ الان است كه پسرانم برگردند.»  ر

ولی زن برادرش كه بچه نداشت, حسودی كرد و به جای الك تفنگ را آویخت.   ر

پسرها وقتی برگشتند و چشمشان افتاد به تفنگ, از همان جا راهشان را كج كردند؛ پشت به خانه و رو به بیابان رفتند و دیگر پیداشان نشد ر

سال ها گذشت و دختر بزرگ شد ر

یك روز كه داشت با رفقاش بازی می كرد, دید وقتی آن ها می خواهند حرفشان را به او بقبولانند, می گویند «به جان برادرم قسم راست می گویم.»   ر

دخترك فكر كرد من كه برادر ندارم باید چه بگویم كه حرفم را باور كنند؟ بعد, گفت «به جان گوساله مان قسم راست می گویم.»   ر

رفقاش گفتند «چرا به جان هفت برادرت قسم نمی خوری؟»  دختر گفت من برادر ندارمر

گفتند «ای دروغگو! تو هفت تا برادر داری؛ آن وقت به جان گوساله تان قسم می خوری و می خواهی حرفت را باور كنیم.»   ر

دختر افتاد به گریه رفت خانه و به مادرش گفت «بچه ها سر به سرم می گذارند و می گویند تو هفت تا برادر داریر

مادرش گفت «راست می گویند دخترم.»  ر

دختر گفت «چرا تا حالا به من نگفته بودی؟»   ر

مادرش گفت «می خواستم غصه نخوری؛ چون برادرهات همان روزی كه تو آمدی به دنیا از خانه رفتند و دیگر برنگشتند.»   ر

دخترك گفت «خودم می روم آن ها را پیدا می كنم.»   ر

و راه افتاد رفت و رفت تا به خانه ای رسید.   ر

دختر هر چه در زد, خبری نشد. آخر سر خودش در را وا كرد رفت تو. دید هیچ كس در خانه نیست؛ اما پیدا بود كسانی در آنجا زندگی می كنند كه در آن موقع رفته اند بیرون.   ر

دختر خانه را جارو زد؛ غذا پخت و رفت گوشه ای پنهان شد ببیند چه پیش می آید. طولی نكشید كه هفت مرد آمدند خانه. وقتی دیدند غذا آماده است, همه جا جارو شده خیلی تعجب كردند ر

گفتند «این چه معنی دارد؟»   ر

اما هر چه فكر كردند عقلشان به جایی نرسید.    ر

چند روز به همین ترتیب گذشت و دختر خودش را نشان نداد. یك روز پسرها قرار گذاشتند یكی از آن ها بماند در خانه و گوشه ای پنهان شود, بلكه بفهمد چه سری در كار است كه وقتی آن ها در خانه نیستند خانه جارو می شود و غذا آماده ر

آن روز, شش تا از پسرها رفتند بیرون و هفتمی ماند خانه و گوشه ای پنهان شد. دخترك به خیال اینكه كسی خانه نیست, از جایی كه قایم شده بود درآمد و بنا كرد به رفت و روب. بعد, غذا پخت و رفت آب آورد تا خمیر درست كند و نان بپزد, كه پسر پرید بیرون؛ دست دختر را گرفت و گفت «بگو ببینم كی هستی و اینجا چه كار می كنی؟»  ر

دختر گفت «دارم دنبال هفت تا برادرم می گردم.»   ر

پسر پرسید «از كی برادرهات را گم كرده ای؟»   ر

دختر جواب داد «از روزی كه من آمدم دنیا, آن ها به خانه برنگشتند  ر

پسر خیلی خوشحال شد و گفت «غلط نكنم تو خواهر ما هستی. همین جا بمان تا برم برادرهام را خبر كنمر

بعد, رفت دنبال برادرهاش و همه با هم برگشتند خانه. از دختر پرسیدند «چطور شد برادرهات خانه و زندگیشان را ترك كردند.»   ر

دختر گفت «قبل از دنیا آمدن من, برادرهام كه خیلی دوست داشتند خواهر داشته باشند رفتند شكار و به مادرم گفتند اگر دختر زاییدی الك را جلو در آویزان كن و اگر پسر به دنیا آوردی تفنگ را بیاویز كه ما بفهمیم چه شده و به خانه برنگردیم. من كه آمدم دنیا مادرم خیلی خوشحال شد كه دختر زاییده و به زن برادرش گفت برو الك را بیاویز بالای در. او هم از حسودیش رفت و به جای الك تفنگ را آویزان كرد  ر

برادرها از خوشحالی خواهرشان را غرق بوسه كردند و به او گفتند «مدتی پیش ما بمان تا ببینیم بعدش خدا چه می خواهد.»  ر

در این میان زن دایی شان آن قدر از خود راضی شده بود كه دیگر خدا را بنده نبود. یك شب از ماه پرسید «ای ماه! بگو ببینم تو زیباتری یا من؟»   ر

ماه جواب داد «نه تو نه من؛ خواهر هفت برادران از همه زیباتر است  ر

زن دایی با خودش گفت «من را ببین كه دلم خوش است هفت برادران گورشان را گم كرده اند و دختر هم رفته وردست آن ها, باید برم هر طور شده او را پیدا كنم و بلایی سرش بیارم كه ماه دیگر اسمش را نبرد و خوشگلی او را به رخم نكشد.»   ر

بعد, راه افتاد از این دیار به آن دیار و از این ده به آن ده گشت و خانه آن ها را پیدا كرد. دختر از دیدن زن دایی اش خوشحال شد و او را برد تو خانه.  ر

زن دایی دختر گفت «خیلی تشنه ام, كمی آب بیار بخورم.»   ر

دختر رفت آب آورد. زن آب نوشید و گفت «حالا خودت بخور.»   ر

دختر گفت «تشنه نیستم  ر

زن دایی اش گفت «دستم را رد نكن.»   ر

دختر كاسه آب را گرفت و خورد. زن دایی اش دزدكی انگشتری خودش را انداخت تو كاسه آب و دختر افتاد و مرد. زن با خودش گفت «حالا دلم سبك شد.»  و پا شد تند رفت پی كارشر

وقتی برادرها برگشتند خانه, دیدند خواهرشان افتاده زمین و مرده و بنا كردند به گریه زاری. آخر سر هم دلشان نیامد او را به خاك بسپارند. صندوقی درست كردند. خواهرشان را گذاشتند تو آن. یك طرف صندوق را با طلا و طرف دیگرش را با نقره پوشاندند و آن را بستند رو شتر و شتر را ول كردند به صحرا.

از قضای روزگار, پسر پادشاه در آن روز رفت به شكار و دید شتری در صحرا سرگردان است و صندوقی بسته شده پشتش كه یك طرفش طلاست و طرف دیگرش نقره. پسر پادشاه شتر را برد به كاخ خودش و صندوق را آورد پایین و درش را واكرد. دید جنازه دختر زیبایی تو صندوق استر

پسر پادشاه به كنیزهاش دستور داد دختر را بشورند, كفن كنند و به خاك بسپارند.  ر

در این موقع پسركی كه نزدیك جنازه دختر ایستاده بود, گفت «بروید كنار ر

و دست برد از دهان دختر انگشتری را درآورد و دختر تكانی خورد, چشم هاش را واكرد و بلند شد نشست ر

كنیزها رفتند به پسر پادشاه خبر دادند «دختر زنده شد؛ حالا چه دستور می دهی؟»   ر

پسر پادشاه آمد دید دختری به قشنگی ماه شب چهارده نشسته تو صندوق طلا و نقره. پسر پاشاه از حال و روز دختر جویا شد و او هم سرگذشتش را از اول تا آخر نقل كرد.   ر

پسر پادشاه گفت «حاضری زن من بشوی؟»  ر

دختر رضا داد و پسر پادشاه فرستاد مادر و هفت برادر او را آوردندپسر پادشاه فرستاد دنبال زن دایی دختر و او را بسزای عملش رساندند و  بعد, هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و با دختر هفت برادر سال های سال با خوشی و شادی زندگی به سر بردند.