تبلیغات
تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان - به دنبال فلك

تحقیقات و مقاله های ویژه معلمان

خوشبختی ما : تجربه از دیـروز، استفاده از امـروز، امیـد به فـردا

 

به دنبال فلك

 

نوع مطلب :حكایت های آموزنده ایران به دنبال فلك ،

نوشته شده توسط:علی اكبر ادهم ماراللو آموزگار ششم استان اردبیل شهرستان پارس آباد

به دنبال فلك

مرد فقیری بود كه آه در بساط نداشت و به هر دری كه می زد كار و بارش رو به راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فكر كرد چه كند, چه نكند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلك را پیدا كند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد. ر

خرت و پرت مختصری برای سفرش جور كرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت «ای آدمی زاد دوپا! در این بر بیابان كجا می روی؟» مرد گفت «می روم فلك را پیدا كنم. سر از كارش در بیاورم و علت بدبختیم را از او بپرسم». گرگ گفت «تو را به خدا اگر پیداش كردی اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد می كند. چه كار كنم كه سر دردم خوب بشود.» مرد گفت «اگر پیداش كردم, پیغامت را می رسانم.»

و باز رفت و رفت تا رسید به پادشاهی كه در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد, صداش زد «آهای! از كجا می آیی و به كجا می روی؟» مرد جواب داد «رهگذرم. دارم می روم فلك را پیدا كنم و از سرنوشتم باخبر شوم.» پادشاه گفت «اگر پیداش كردی بپرس چرا من همیشه در جنگ شكست می خورم.» مرد گفت «به روی چشم!»

و راهش را گرفت و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بی داد دیگر هیچ راهی نیست و تا چشم كار می كند جلوش آب است. ناامید و با دلی پر غصه نشست لب دریا كه ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت «ای آدمی زاد! چه شده زانوی غم بغل گرفته ای و نشسته ای اینجا؟»مرد گفت «داشتم می رفتم فلك را پیدا كنم و از او بپرسم چرا من همیشه آس و پاسم و روزگارم به سختی می گذرد كه رسیدم اینجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه كشتی هست كه سوار آن شوم و نه راهی هست كه پیاده بروم.» ماهی گفت «تو را می برم آن طرف دریا؛ به شرطی كه قول بدی فلك را كه پیدا كردی از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد.» مرد قول داد و ماهی او را به پشتش سوار كرد و برد آن طرف دریار

مرد باز هم رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی كه انتهاش پیدا نبود و پر بود از درخت های سبز شاداب و بوته های زرد پژمرده. خوب كه نگاه كرد, دید كرت درخت های شاداب پر آب است و كرت بوته های پژمرده از خشكی قاچ قاچ شدهرمرد جلوتر كه رفت باغبان پیری را دید كه ریش بلند سفیدش را بسته دور كمر؛ پاچه شلوارش را زده بالا؛ بیلی گذاشته رو شانه و دارد آبیاری می كندرباغبان از مرد پرسید «خیر پیش! به سلامتی كجا می روی؟» مرد جواب داد «می روم فلك را پیدا كنم.»

باغبان گفت «چه كارش داری؟» مرد گفت «تا حالا كه پیداش نكرده ام؛ اگر پیداش كردم خیلی حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توی سرنوشتم با خبر شوم.» باغبان گفت «هر چه می خواهی بپرس. من همان كسی هستم كه دنبالش می گردی.» مرد ذوق زده پرسید «ای فلك! اول بگو بدانم این باغ بی سر و ته با این درخت های تر و تازه و بوته های پلاسیده مال كیست؟» فلك جواب داد «مال آدم های روی زمین است.» مرد پرسید «سهم من كدام است؟» فلك دست مرد را گرفت برد دو سه كرت آن طرفتر و بوته پژمرده ای را به او نشان داد.  ر

مرد به بوته پژمرده و خاك ترك خورده آن نگاه كرد. از ته دل آه كشید و بیل را از دست فلك قاپید. آب را برگرداند پای بوته خودش و گفت «حالا بگو بدانم چرا همیشه دماغ آن ماهی بزرگ می خارد؟» فلك گفت «یك دانه مروارید درشت توی دماغش گیر كرده. باید با مشت بزنند پس سرش تا دانه مروارید بپرد بیرون و حالش خوب بشود.»

مرد پرسید «چرا آن پادشاه در تمام جنگ ها شكست می خورد و هیچوقت پیروزی نصیبش نمی شود؟» فلك جواب داد «آن پادشاهی كه می گویی دختری است كه خودش را به شكل مرد در آورده. اگر می خواهد شكست نخورد, باید شوهر كند.» مرد گفت «یك سؤال دیگر مانده؛ اگر جواب آن را هم بدهی زحمت كم می كنم و از خدمت مرخص می شوم.» فلك گفت «هر چه دلت می خواهد بپرس.» مرد پرسید «دوای درد آن گرگی كه همیشه سرش درد می كند, چیست؟» فلك جواب داد «باید مغز آدم احمقی را بخورد تا سر دردش خوب بشود.»

مرد جواب آخر را كه شنید, معطل نكرد. شاد و خندان راه برگشت را پیش گرفت و رفت تا دوباره رسید به كنار دریا. ماهی بزرگ كه منتظر او بود و داشت ساحل را می پایید, تا او را دید, پرسید «فلك را پیدا كردی؟» مرد گفت «بله.» ماهی گفت «پرسیدی چرا همیشه دماغ من می خارد؟» مرد گفت «اول من را برسان آن طرف دریا تا به تو بگویم.»  رماهی او را برد آن طرف دریا و گفت, حالا بگو ببینم فلك چی گفت.»مرد گفت «مروارید درشتی توی دماغت گیر كرده. یكی باید محكم با مشت بزند پس سرت تا مروارید بیاید بیرون.» ماهی خوشحال شد و گفت «زودباش محكم بزن پس سرم و مروارید را بردار برای خودت.» مرد گفت «من دیگر به چنین چیزهایی احتیاج ندارم؛ چون بوته خودم را حسابی سیراب كرده ام.» هر چه ماهی التماس و درخواست كرد, حرفش به گوش مرد نرفت كه نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بی خیال رفتر

پادشاه هم سر راه مرد بود و همین كه او را دید, پرسید «پیغام ما را به فلك رساندی؟» مرد گفت «بله. فلك گفت تو دختر هستی و خودت را به شكل مرد درآورده ای. اگر می خواهی در جنگ پیروز شوی باید شوهر كنی.» دختر گفت «سال های سال كسی از این راز سر در نیاورد؛ اما تو سر از كارم درآوردی. بیا بی سروصدا من را به زنی بگیر و خودت به جای من پادشاهی كن.» مرد گفت «حالا كه بوته ام را سیراب كرده ام, پادشاهی به چه دردم می خورد. حیف است آدم وقتش را صرف این كارها بكند.» دختر هر قدر از مرد خواهش و تمنا كرد و به گوش او خواند كه بیا و من را بگیر, مرد قبول نكرد.

آخر سر به دختر تشر زد و رفت و رفت تا رسید به گرگ. گرگ گفت «ای آدمی زاد دوپا! خیلی شنگول و سرحال به نظر می رسی. دروغ نگفته باشم فلك را پیدا كرده ای.» مرد گفت «راست گفتی! دوای سر درد تو هم مغز یك آدم احمق است و بس.» گرگ گفت «برایم تعریف كن ببینم چطور توانستی فلك را پیدا كنی و در راه به چه چیزهایی برخوردی؟»

مرد رو به روی گرگ نشست و هر چه را شنیده و دیده بود با آب و تاب تعریف كرد. رگرگ كه نزدیك بود از تعجب شاخ در بیاورد, گفت «بگو ببینم چرا مروارید درشت را برای خودت ورنداشتی و برای چه با آن دختر عروسی نكردی؟» مرد گفت «خدا پدرت را بیامرزد! دیگر به مروارید درشت و تخت پادشاهی چه احتیاج دارم؛ چون بوته بختم را حسابی سیراب كرده ام و تا حالا حتماً برای خودش درخت شادابی شده.»

گرگ سری جنباند و گفت «اگر تو از اینجا بروی من از كجا احمق تر از تو پیدا كنم؟» و تند پرید گلوی مرد را گرفت. او را خفه كرد و مغزش را درآورد و خوردر